تبليغاتX
Ukabe

Ukabe

دفتر عشق....

| دفتر عشـــق كه بسته شـد
| دیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدم
| خونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون

| به پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
| اونیكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود

| بد جوری تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
| برای فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

| حالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
| تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو

| بـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
| غــرور لعنتی میگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

| بازی عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
| از تــــو گــــله نمیكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

| از دســـت قــــلبم شاكیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
| چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم

| چــــــــراغ ره تـاریكـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیم
| دوسـت ندارم چشمای مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

| فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
| چه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــــــــــو

| آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
| دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه

| بزن تیر خـــــــــــــــــلاص رو
| ازاون كه عاشقـــت بود

| بشنواین التماسرو
| ...............

| .........
| ....

|.

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ساعت 11:45 توسط ُُُElahe |


میروم...

می روم خسته و افسرده وزار

سوي منزلگه ويرانه خويش

به خدا ميبرم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

می برم تا كه در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه عشق

زينهمه خواهش بيجا و تباه

می برم تا ز تو دورش سازم

زتو ای جلوه امید محال

ميبرم زنده بگورش سازم

تا از اين پس نكند ياد وصال

+ نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390 ساعت 21:13 توسط ُُُElahe |


یکی بوود یکی نبود....

یكی بود یكی نبود یه دروغ كهنه بود

یكی موند یكی نموند حرف راست قصه بود

یكی موند با غصه ها، به غم عشق مبتلا

یكی رفت چه بی وفا، با دو رنگی آشنا

اونكه موند ریشه پوسوند دلشو غصه سوزوند

نالش از دوری نبود، پشتشو دوری شكوند

زیر آوار جفا دل دادش به هر بلا

با همه عشق و وفا راهی شد تو قصه ها

اونكه موند یه قصه ساخت اما هی هستی شو باخت

قصه ها به سر رسید ، اون به عشقش نرسید

هیشكی خوابشو ندید، گل یادشو نچید

گم شدش تو قصه ها، توی شهر عاشقا



+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390 ساعت 10:41 توسط ُُُElahe |


....


چرا فراموش نمی‌شوی
چرا از ذهنم نمی‌روی
تو را به جان هر کسی که دوست داری
بس است !
.
دیگر نه توان دارم و نه طاقت .
چه کنم … که نمی شود
همه اش … همه ی … تمام وجودم
فدای یک تار مویت
آخ …
چقدر دلم برایت تنگ شده است

رفتنت...

نبودنت...

نامردیت...

هیچکدوم نه اذیتم کرد نه واسم سوال شد..

 فقط یه بغض داره خفم میکنه...

چه جوری نگات کرد که منو تنها گذاشتی؟

همیشه در ریاضیات ضعیف بودم سالهاست دارم حساب میکنم چگونه من بعلاوه تو شد

فقط من


+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390 ساعت 12:38 توسط ُُُElahe |


ببخش.....

منو ببخش به خاطرت دوباره چشمام شده خیس

یا مثل من اگه کسی به فکر دردایه تو نیس

خودت میدونی که برام از خودمم مهمتری

ببخش که هرشب از تویه فکرو خیالم میگذری

ببخش اگه هرجا میری دلم برات شور میزنه

تا بر نگردی پیش من دلواپسی ماله منه

ببخش اگه هر دفعه من تو آشتی پیش قدم میشم

مغرورم اما پیشه تو تازه خوده خودم میشم

از سر شوق عشق اشکی که رویه گونمه

ببخش میلرزه دلم وقتی سرت رو شونمه

وقتی تورو میبینمت نگام همش سمته تو

تموم آرزوی من دیدن لبخند تو

اگر دلتو میزنه حرفایه پر محبتم

دلخور نشو از دست من بزن به پایه غیرتم

صحبت رفتن که میشه بی اعتنایی میکنم

ببخش اگه محبتو از تو گدایی میکنم

ببخش اگه رویه دلم اسم تورو هک میکنم

وقتی دلت میگیره من به بودنم شک میکنم

ببخش اگه به یاد تو پلکامو رو هم میذارم

هر شب تو رویای منی چی کار کنم ؟؟؟

دوســـــــت دارم

وقتی يكم تو خودمم اون لحظه های بی کسی

خودم میفهمم عزیزم که واسه من دلواپسی

وقتی که می بینی چشام دوباره بارونی شده

چه مهربون میشی گلم وقتی می پرسی چی شده

پر از غرور دل من ولی تو بی افاده ای

تعارف نمیکنم ولی تو خیلی صاف و ساده ای

وقتی محبت میکنی غم های قلبم میمیره

نمیدونم چرا ولی بی خودی گریم میگیره

از سر تقصیرات من تو خیلی ساده میگذری

هر جور حساب کنم بازم تو خیلی از من بهتری

دلت شکست فدات بشم اما قسم به جون تو

خودم با اشکام جوش میدم اون دل مهربونتو

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390 ساعت 19:54 توسط ُُُElahe |


با تو بودن یه معماست....

 

می  دونستم  که  بـدونی          عاشقــــتم  نمــــی مونی

 

اين يه  رسم  توی    دنــيا           اينو خودت خوب می دونی

 

رفتی   منو  جام   گذاشتی          بی کس و تنهام گذاشتـي

 

من مي ترسم  که  بميرم           ديـــگه دستــــات و نـگيرم

 

ای  مسافـــــــــر  دو  روزه           نـــــرو! تا دلــــم نســـوزه

 

باز   بشو  مهمون  این  دل           از حـالا تا هــر چـــی روزه

 

ای  غریب  و  تازه  آشنــــا          تــــو گرفتـــی دل و از مـــا

 

اینکه رسم عاشقی نیست         تشنـــه بـا تــو؟ لب دریـــا؟

 

با  تو  بودن   یه   معماست        یــه دروغــه مثــل رویـاست

 

یه ستارست تو  شب  تار           یا یه موج درعمق  دریاست

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 ساعت 12:2 توسط ُُُElahe |


من موندم و تنهایی......

وقتی رفت تنها موندم با تنهایی

کاش نمی رسید لحظه بد خداحافظی

وقتی رفت تنها موندم من با دلم

قصه تلخ جدایی شد اخرین شعر دفترم

وقتی رفت یواش بهش گفتم بمون

نشنید و گفت شاید دیگه نیام به شهرتون

وقتی رفت پر شدم از یه حس پوچ

بغض گلو مو گرفته بود اما نیاوردم به روش

وقتی رفت مردم تو یه سکوت نرم

به رفتنش خیره بودم که اروم دور می شد ازم

رفت و دیگه فکر نکنم پیشم بیاد

بیاد پیشم بشینه بگه فقط منو میخواد.....

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390 ساعت 11:23 توسط ُُُElahe |


دستور زبان عشق......

دست عشق از دامن دل دور باد !

 

می توان آیا به دل دستور داد ؟

 

می توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد ؟

 

موج را آیا توان فرمود : ایست !

باد را فرمود : باید ایستاد ؟

 

آنکه دستور زبان عشق را

 بی گزاره در نهاد ما نهاد

 

خوب می دانست تیغ تیز را

در کف مستی نمی بایست داد

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390 ساعت 19:19 توسط ُُُElahe |


دلم گرفته....

   دلم گرفت از آسمون    هم از زمین هم از زمون    تو

 زندگیم چقد غمه
    دلم گرفته از همه


    ای روزگار لعنتی    تلخه بهت هر چی میگم    من به

زمین و آسمون
    دست رفاقت نمی دم

  
 امشب از اون شباس که من
    دوباره دیوونه بشم    تو

مستی و بی خبری
    اسیر میخونه بشم


    امشب از اون شباس که من    دلم می خواد داد

بزنم
    تو شهر این غریبه ها    دردمو فریاد بزنم

  
 از این همه دربه دری
    تو قلب من قیامته    چه فایده

داره زندگی
    این انتهای طاقته
 
  از این همه در به دری
    به لب رسیده جون من    به

داد من نمی رسه
    خدای آسمون من

 کي اشکاتو پاک ميکنهشبا که غصه داريدست رو

موهات کي ميکشه
وقتي منو نداري

شونه کي
مرهم هق هقت ميشه دوبارهاز کي بهونه

ميگيري
شباي بي ستاره


برگ ريزوناي پاييز
کي چشم به رات نشستهاز جلو پات

جمع ميکنه
برگاي زرد و خسته

کي منتظر ميمونهحتي شباي يلداتا خنده رو لبات

بياد
شب برسه به فردا

کي از سرود بارون
قصه برات ميسازهاز عاشقي

ميخونه
وقتي که راه درازه


کي از ستاره بارون
چشماشو هم ميذارهنکنه ستاره اي

بياد
ياد تو رو نياره


+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390 ساعت 23:22 توسط ُُُElahe |


کوچه

بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم !


در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید


یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم


ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ


یادم آید : تو بمن گفتی :
ازین عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینة عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !


با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !


اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید


یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم


رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !

بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر 1390 ساعت 23:50 توسط ُُُElahe |


شکلات

شــــــــــــــــ شکلات ـــــــــــــلات

با یه شکـــلات شروع شد

من یه شکــــلات گذاشتم تو دستش اونم یه شکــــــلات گذاشت تو دست من

من بچه بودم ...... اونم بچه بود

سرمو بالا کردم ....... سرشو بالا کرد

دید که منو میشناسه

خندیدم

گفت:دوستــیــم؟!؟

گفتم: دوســـت دوســــت!

گفت تا کجا؟!؟

گفتم دوستی که تــا نداره

گفت تا مـــرگ

خندیدمو گفتم من که گفتم تـــا نداره

گفت باشه تا پس از مـــــرگ

گفتم نــه... نــه... نــه..... نــه  تــــا نداره

گفت قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن یعنی زندگی پس از مـــرگ

بازم باهم دوســـتیم؟!؟

تا بهشت تا جهنم تا هرجا که باشه منو تو باهم دوســــــتیم؟؟؟

خندیدمو گفتم تو براش تـــا هرجا که دلت میخواد تـــــا بذار

یه تـــا بکش از سر این دنیا تـــا سر اون دنیا

اما من اصلا براش تـــــا نمیذارم

نگام کرد نگاش کردم باور نمیکرد

میدونستم اون میخواد دوستی ما تـــا داشته باشه

دوســـتی بدونه تــــارو نمیفهمید...

گفت بیا برای دوســــتیمون یه نشونه بذاریم

گفتم باشه قبول تو بذار...

گفت شــــکلات!

هربار که همدیگرو می بینیم یه شــکلات مال تو یکی ام مال من

باشه؟!؟

گفتم باشه.

هربار یه شــکلات میذاشتم تو دستش اونم یکی میذاشت تو دست من

بازم همدیگرو نگاه میکردیم یعنی که دوســــتیم دوســـــت دوســــــت

من تندی شــکلاتمو باز میکردم میذاشتم تو دهنمو تندو تند میمیکیدم

میگفت شــکمو!!!

تو دوست شکموی منی

بعد شــکلاتشو میذاشت تو یه صندوقچه ی کوچولوی قشنگ

میگفتم بخـــورش!!!!

میگفت تموم میشه میخوام تموم نشه واسه همیشه بمونه

صندوقش پر از شـــکلات شده بود هیچ کدومو نمی خورد اما من همشونو خورده بودم

گفتم اگه یه روز شــــکلاتاتو مورچه ها بخورن یاکرما!اون وقت چی چیکار میکنی؟!؟

گفت مواظبشون هستم...

می گفت میخوام نگه دارمشون تا موقع ای که دوســـت هستیم

 منم شـــکلاتمو میذاشتم تو دهنمو میگفتم نــه ... نــه ....نــه....نــــه

تـــــا نداره.....دوســــتی که تـــا نداره

یه سال....دو سال..... سه سال...... چهار سال....هفت سال.....ده سال.....بیــــست سالش شده

اون بزرگ شده منم بزرگ شدم

من همه ی شکــــلاتامو خوردم اما اون همشونو نگه داشته

اون اومده امشب تا خداحافظی کنه.....میخواد بره.....میخواد بره اون دور دورا

میگه میرم اما زودی بر میگردم ...من که میدونم دیگه میرو بر نمیگرده

اخه یادش رفت بهم شکلات بده ..... اما من که یادم نرفته

یه شـــکلات گذاشتم کف دستش این برای خوردنه

یکی ام گذاشتم کف اون دستش اینم اخرین شـــکلات برای صندوقچه ی کوچیکش

یادش رفته بود که صندوقی داره برای شـــکلاتاش هر دوتاشو خورد

خندیدم!می دونستم اون حتما میخواد دوســــتی ما تـــا داشته باشه دوســــتی بدون تـــارو نمیفهمید

خوب شد همه ی شــــکلاتامو خوردم اما اون هیچ کدومو نخورده

حالا با یه صندوقچه ی پر از شــــکلاتای نخورده چی میکنه؟؟؟!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390 ساعت 18:52 توسط ُُُElahe |


نری بگی......

واسم سخته جدایی بی تو دنیایی ندارم

زندگیم تیره و تاره بی تو فردایی ندارم

بی تو همدمی ندارم

بی تو موندن کار من نیست

کاش بدونی که به جز تو کسی دورو برم نیست

نری بگی بی حـــیا بود بی دین و بی خــدا بود

دل به کی بسته بودم اخ که چه بی وفا بود

قرار نبود این عشق پاک

به دسته تو بشه هـــلاک

تو بشی سهم اسمون

من اسیر دست خاک

نری بگی کم گذاشتم برای چشمای تو

نگی یکی دیگه داشتم اوردمش جای تو

نگی به کسی رفتمو عــــــشق تورو فروختم

به جای چشمای تو دل به غــــــریبه دوختم

نگی دلش اینجا نبود من که بودم عاشقش

این همه حرف و حدیث من نبودم لایقش

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390 ساعت 17:17 توسط ُُُElahe |


یکی هست....

یکی هست... تو قلبم... که هرشب واسه اون مینویسمو اون خوابه

نمیخوام ...بدونه.... واسه اونه که قلب من اینهمه بی تابه

یه کاغذ ...یه خودکار ...دوباره شده همدم این دل دیونه

یه نامه.... که خیسه.... پراز اشکهو کسی بازم اونو نمیخونه

یه روز همینجا توی اتاقم یه دفعه گفت داره میره

چیزی نگفتم اخه نخواستم دلشو غصه بگیره

گریه میکردم درو که می بست

میدونستم که میمیرم

اون عزیزم بود

نمیتونستم جلوی راشو بگیرم

میترسم... یه روزی... برسه که اونو

نبینم بمیرم تنها

خدایا .....کمک کن

نمیخوام بدونه دارم جون میکنم اینجا

سکوته.... اتاقو.... داره میشکنه تیک تاک ساعت رو دیوار

دوباره... نمیخوام.... بشه باور من که دیگه نمیاد انگار

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اسفند 1389 ساعت 15:12 توسط ُُُElahe |


مثل همیشه....سه نقطه...

ترکم مکن ای عشق من بی همزبانم 

 تنها تویی عزیزم آرام جانم

 اینجا کسی در سینه اش رویا ندارد

دل را سپردن تا ابد معنا ندارد

این زندگی دیگر سر و سامان ندارد
 دیگر به عشق من کسی ایمان ندارد

 دیگر نمی دانم که را باید صدا زد

 این قلب را تا کی به طوفان بلا زد
 من باغبان فصلهای انتظارم

 تو خوب می دانی من اینجا بی قرارم

ترکم مکن ای عشق من بی همزبانم 

----------------------

گفتم تو شیرین منی.....

گفتا تو فرهادی مگر؟.....

گفتم خرابت میشوم....

گفتا تو ابادی مگر؟....

گفتم ندادی دل به من....

گفتا تو جان دادی مگر؟....

گفتم ز کویت میروم....

گفتا تو ازادی مگر؟....

گفتم فراموشم نکن.....

گفتا تو در یادی مگر؟......

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم بهمن 1389 ساعت 20:27 توسط ُُُElahe |


خیلی سخته...

خيلي سخته كه دلي روبا نگات دزديده باشي

وسط راه اما ازعشق،يه كمي ترسيده باشي

 خيلي سخته كه بدونه واسه چيزي نگراني

 ازخودت مي پرسي يعني،ميشه اون بره زماني؟

خيلي سخته توي پاييزباغريبي آشنا شي اما

وقتي كه بهار شد يه جوري ازش جداشي

خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه 

 بعد به اون بگي كه چشمات نمي خواد اونو ببينه

خيلي سخته كه ببيني كسي عاشقيش دروغه

چقدر از گريه اون شب،چشم تو سرش شلوغه 

خيلي سخته واسه اون بشكنه يه روز غرورت

 اون نخواد ولي بمونه هميشه سنگ صبورت

خيلي سخته بودن تو واسه اون بشه عادت 

  ديگه بوسيدن دستات واسه اون بشه عبادت

خيلي سخته كه دل تو نكنه قصد تلافي

 تا كه بين دوپرستو نباشه هيچ اختلافي

خيلي سخته اونكه ديروز واسش يه رويا

 بودياز يادش رفته كه واسش تو تموم دنيا بودي

خيلي سخته بري يكشب واسه چيدن ستاره

 ولي تا رسيدي اونجا ببيني روزشد دوباره

خيلي سخته كه من وتو هميشه باهم بمونيم

انقدعاشق كه ندونن ديوونه كدوممونيم

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم دی 1389 ساعت 20:25 توسط ُُُElahe |


سه نقطه ی همیشگی

هوا گرفته بود

باران میبارید

کودکی آهسته گفت خدایا

گریه نکن درست میشه...

..............................

نگاهم رو به آسمان

و دستهایم خالی تر از همیشه

قطره های باران را آرزومند است.

ببار باران

بر دستهای خالی و گور رویاهایم

ببار باران

و بشوی غبار حسرت و اندوه را

بگذار تازه شوم

از نو برویانم.

..........................................

قبرستان عاشقان

درشهرعشق قدم ميزدم گذرم افتاد به قبرستان عاشقان

خيلي تعجب كردم تاچشم كار مي كرد قبر بود پيش خودم گفتم:

                                    يعني انقدر قلب شكسته وجود داره؟؟؟؟؟؟؟

يك دفعه متوجه قلبي شدم كه تازه خاك شده بود

جلورفتم برگ هاي روي قبرراكنارزدم كه براش دعاكنم

واااااااااااااااااااي چي مي ديدم؟؟؟؟                  باورم نميشه؟؟؟؟ اون قلب.قلب كسي بود كه سال ها پيش دل منو شكسته بود

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389 ساعت 15:52 توسط ُُُElahe |


بزن زیر گریه.....

نذار امشبم با یه بغض سر بشه

بزن زیر گریه چشات تر بشن

بذار چشماتو خیلی اروم رو هم

بزن زیر گریه سبک شی یه کم

یه امشب غرورو بذارش کنار

اگه ابری هستی با لذت ببار

هنوزم اگه عاشقش هستی کم

نریز غصه هاتو تو قلبت دیگه

غرورت نذار دیگه خستت کنن

اگه نیست باید دل شکستت کنن

نمیتونی پنهون کنی دعا کنی

نمیتونی یادش نباشی به این اسونی

هنوز عاشقی رو دوسش داری تو

نشونش بده اشکای جاریتو

نمیتونی پنهون کنی دعا کنی

نمیتونی یادش نباشی به این اسونی

...

+ نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389 ساعت 13:30 توسط ُُُElahe |


چه دنیای عجیبیه....

 

چه دنیای عجیبیه این که دلم تو رو میخواد

دل تو با کس دیگست دوس نداره منو زیاد


یکی تو زندگیته و بودن من اضافیه

گاهی می پرسی حالمو همین که باشم کافیه


فرض کن که هیچکی اسممو کنار اسمت نیاورد

فرض کن تو این بازی یکی نفهمید اون یکی برد


شاید میخوای فکر منو بیرون بریزی از سرت

شاید میخوای بهم بگی دیگه نیام دور و برت


خیلی چیزا هست که دیگه نیمه تموم مونده حالا

خیلی چیزا رو نمیشه بهش بگی یه اشتباه


فرض کن که هیچ وقت من و تو هیچ جای دنیا ما نشد

فرض کن که هیچ صبحی چشام تو چشمای تو وا نشد


شاید میخوای فکر منو بیرون بریزی از سرت

شاید میخوای بهم بگی دیگه نیام دور و برت ...!


امشب شب آخره که مزاحم دلت شدم

خورشید فردا مال تو ببخش که عاشقت شدم

بدرقه لازم ندارم میمیرم ای عزیزترین

بزار بمونه زیر پات قلبمو بنداز رو زمین

دوستت دارم برای تو فقط یه حرف ساده بود

غافل از اینکه قلب من منتظر اشاره بود

+ نوشته شده در سه شنبه دوم آذر 1389 ساعت 9:13 توسط ُُُElahe |


و...

تو گفتی ببار و بخوان ...

پس می بارم ...

می بارم ،

برای آنکه " تابع " سرنوشت شدم ...

برای آنکه " توان " طاقتم آنقدر ها هم که فکر می کردم زیاد نبود ...

برای آنکه " حد " دلتنگی ام ، به " بینهایت " میل می کند ...

برای آنکه با تو بودن ، " حد " داشت ، اما  " پیوستگی " نداشت ...

برای آنکه " قدر " هم را " مطلقاً " نمی دانستیم ...

برای آنکه بی رحمی های روزگار ، برای هردوی ما " تعریف نشده " بود ...

می خـــوانم ......

و می بارم ...

چه به روز من اوردی که داره اشکام میباره

تو که هیچی نمی دونی از منو از سرنوشتم

میدونم اصلا نخوندی نامه هایی که نوشتم

با چه شوقی عاشقونه چشم به راه تو نشستم

با تو هیچی کم نداشتم بی تو بدجوری شکستم

یا نرو یا اگه رفتی خاطراتتو نمیخوام

به خدا این دفعه رفتی دیگه دنبالت نمیام

خسته ام از همه حرفا به تو هم خوبی نیومد

برو و منو رها کن دیگه صبر من سر اومد

دیگه بسمه نمیخوام که سراغمو بگیری

برو که حقته این بار دیگه از دوریم بمیری

میدونم هر جا که باشم واسه تو فرقی نداره

چه به روز من اوردی که داره اشکام میباره

کاش میشد بازم میموندی عشق رو یاد من می دادی

من از اول میدونستم که تو از سرم زیادی

کاش از اولش میگفتی که یه روز میخوای نباشی

نه وقتی دل به تو بستم بری و ازم جداشی

توی خاطرم میمونه مه تو رفتی به هر بهونه

به خدا ناله ی شبهام بهای عشقمونه

سرتو بالا بگیرو بگو عاشقم نبودی

. بگو عاشقم نبودی

. بگو عاشقم نبودی

من برات بازیچه بودم تو برای من چی بودی

من برات بازیچه بودم تو برای من چی بودی

من برات بازیچه بودم تو برای من چی بودی

من برات بازیچه بودم تو برای من چی بودی

 


 

+ نوشته شده در جمعه هفتم آبان 1389 ساعت 21:13 توسط ُُُElahe |


پایان داستان من....

نقطه ای ندارم تا بگذارمش کنار اسم تو و بروم سر خط !!

علامتهای تعجب هم خسته شدند از بس تعجب کردند...

علامت سوال را هم نمی شه کنار اسم تو نشاند .. تو برای هر سوالی جوابی در آستین داری..

و دیگر آنکه در انتهای داستان سوالی باقی نمی ماند !

ویرگول هم برای مکث است ٬ و من آنقدر مکث کرده ام که بازیگران این داستان صحنه را ترک کرده اند...

تو را چگونه تمام کنم ؟؟

فهمیدم !!!

کنار اسمت ٬ یک ضربدر می کارم ! و کنار ضربدر نام" او " را می نویسم و یک علامت تساوی قرار می دهم تا معادله ی " تو " و " او " قابل حل باشد ...

و در کنار تساوی می نویسم :

" پایان داستان من...! "

artpic-ir-1009.jpg

                  ............................... ......... ........ ..... .................. ..........................

تو میخواســــتی بشی " سنگ صبورم "

تو شدی "سـنگ" و منم هنوز  "صبورم"

...................................................................

نمیدانم که بعد از سال های سخت و دشوار

که بعد از روزهای تلخ و شیرین

زمان مردنم

جانم را خدا در اغوش تو اگیرد

ویا

ویا

این ارزو در نطفه می میرد

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام شهریور 1389 ساعت 19:51 توسط ُُُElahe |


و...

یکی بود....یکی نبود !!

یکی نبود...اما اون یکی بود...!

یکی هست...یکی نیست !!

یکی نیست...اما اون یکی هست....!

اما اونی که باید باشه...بدجوری نیست...

نیست که نیست...!

 -----------------------------------------------------------------

سنگ...کاغذ...قیچی...!

بازی محبوب توست !

تو به دلم "سنگ"می زنی...

من روی "کاغذ" از عشق تو می نویسم...

و تو

کاغذم رو

عشقم رو

محبتم رو

و نگاه عاشقانه ی ممتدم رو

"قیچی" می کنی......!

 -------------------------------------------------------------------

آرزو داشتم که قطره های اشکم ،

روی شانه هایت بنشینند و تو در گوشم آهسته بخوانی

"جون دلم..چی شده عزیزم؟....کی اذیتت کرده؟!...می کشمش..."

-------------------------------------------------------------------

گاهی دل آنقدر تنگ می شود...

آنقدر تنگ و کوچک می شود که می تواند در " تو " حرکت کند...

بدترین حالت ممکن هم این است که بیاید و در گلویت گیر کند !!!

به دلی که در گلویت گیر کند می گویند " بغض " !

کافی ست عشقت را ببینی ..

دیگر از آن کوچکی خبری نیست و دلت بزرگ می شود !!

و بزرگ می شود...

تا بتوانی سهم بیشتری از " او " -عشقت!- را در درونت نگاه داری  !!!

فراموش که نکرده ای ؟!

دلت در گلویت گیر کرده است ...

حالا می فهمی که چرا هر وقت تو را می بینم بغضم میترکد ؟!!!

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389 ساعت 21:2 توسط ُُُElahe |


بوسه...

گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم

گفتی اگر بيند کسی، گفتم که حاشا می کنم

گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقيب آيد ز در

گفتم که با افسون گری او را ز سر وا می کنم


گفتی که تلخی های می، گر ناگوار افتد مرا

گفتم که با نوش لبم آن را گوارا می کنم

گفتی چه می بينی بگو، در چشم چون آيينه ام

گفتم که من خود را در او عريان تماشا می کنم


گفتی که از بی طاقتی دل قصد يغما می کند

گفتم که با يغماگران باری مدارا می کنم

گفتی که پيوند تو را با نقد هستی می خرم

گفتم که ارزان تر از اين من با تو سودا می کنم


گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گويم برو

گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

گفتی اگر از پای خود زنجير عشقت وا کنم

گفتم ز تو ديوانه تر دانی که پيدا می کنم

ناشناس

  

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور 1389 ساعت 22:10 توسط ُُُElahe |


تقصیر عشق بود

باران گرفت نیزه و قصد مصاف کرد
آتش نشست و خنجر خود را غلاف کرد

گویی که آسمان سر نطقی فصیح داشت
با رعد سرفه‌های گران سینه صاف کرد

تا راز عشق ما به تمامی بیان شود
با آب دیده آتش دل ائتلاف کرد

جایی دگر برای عبادت نیافت عشق
آمد به گرد طایفه‌ی ما طواف کرد

اشراق هر چه گشت ضریحی دگر نیافت
در گوشه‌ای ز مسجد دل اعتکاف کرد

تقصیر عشق بود که خون کرد بی‌شمار
باید به بی‌گناهی دل اعتراف کرد

+ نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور 1389 ساعت 18:50 توسط ُُُElahe |


دلم گرفته

امروز دلم خیلی خیلی گرفتهدلم میخواد برم یه جایی که کسی نیست بشینم یه دل سیر گریه کنم انقدر گریه کنم که بمیرم اصلا دلم نمیخواد زنده باشمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيداز هرکسو هر چیز متنفرم حالم از خودمم دیگه بهم میخوره

تورو خدا موقعه اذان نماز خوندنتون دعا کردنو قران خوندنتون واس منم دعا کنید خیلی به دعاهاتون احتیاج دارم

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389 ساعت 17:44 توسط ُُُElahe |


اگر عشق نبود

از غم خبری نبود اگر عشق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود؟

بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود
این دایره‌ی کبود، اگر عشق نبود

از آینه‌ها غبار خاموشی را
عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود؟

در سینه‌ی هر سنگ دلی در تپش است
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود؟

بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود؟
دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود

از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود؟

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389 ساعت 19:6 توسط ُُُElahe |


تو رو دوست دارم مثل.......

تو رو دوست دارم مثل حس نجیب خاک غریب

تو رو دوست دارم مثل عطر شکوفه های سیب

تو رو دوست دارم عجیب 

تو رو دوست دارم زیاد

چطور پس دلت میاد

منو تنهام بذاری

تو رو دوست دارم مثل لحظه ی خواب ستارها

تو رو دوست دارم مثل حس غروب دوبارها 

تو رو دوست دارم عجیب

تو رو دوست دارم زیاد

نگو پس دلت میاد منو تنهام بذاری

توی اخرین وداع وقتی دورم از همه

چه صبورم ای خدا دیگه وقت رفتنه

تو رو میسپارم به خاک

تو رو میسپارم  به عشق

برو با ستاره ها

تو رو دوست دارم مثل حس دوباره ی تولدت

تو رو دوست دارم وقتی میگذری همیشه از خودت

تو رو دوست دارم مثل خواب خوب بچگی

بغلت میگیرمو میمیرم به سادگی

تو رو دوست دارم مثل دلتنگی های وقت سفر

تو رو دوست دارم مثل حس لطیف وقت سفر

مثل کودکی تو رو بغلت میگیرمو این دل غریبمو

باتو میسپارم به خاک

توی اخرین وداع وقتی دورم از همه

چه صبورم ای خدا دیگه وقت رفتنه

تو رو میسپارم به خاک

تو رو میسپارم  به عشق 

 برو با ستاره ها

           

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389 ساعت 18:25 توسط ُُُElahe |


فرصت

به من چیزی بگو شاید


هنوزم فرصتی باشه


هنوزم بین ما شاید


یه حس تازه پیدا شه


یه راهی رو به من وا کن


تو این بی راهه ی بن بست


یه کاری کن برای ما


اگه مایی هنوزم هست

به من چیزی بگو از عشق


ازاین حالی که من دارم


من از احساس شک کردن


به احساس تو بیزارم

تو هم شاید شبیه من


تو این برزخ گرفتاری


تو هم شاید نمی دونی


چه احساسی به من داری

گریزی جز شکستن نیست


منم مثل تو می دونم


نگو باید برید از عشق


نه می تونی نه می تونم

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم تیر 1389 ساعت 0:11 توسط ُُُElahe |


گنه کردم گنه کارم


گنه کردم گناهی پر ز لذت
        درآغوشی که گرم و آتشین بود
                              گنه کردم میان بازوانی
                                  که داغ و کینه جوی و آهنین بود
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
نگه کردم چشم پر ز رازش              
دلم در سینه بی تابانه لرزید                        
ز خواهش های چشم پر نیازش                                  

در آن خلوتگه تاریک و خاموش
                پریشان در کنار او نشستم
                        لبش بر روی لب هایم هوس ریخت
                                              ز اندوه دل دیوانه رستم

فروخواندم به گوشش قصه عشق
تو را می خواهم ای جانانه من                
تو را می خواهم ای آغوش جان بخش                       
تورا ای عاشق دیوانه من                                                    

هوس در دیدگانش شعله افروخت
                 شراب سرخ در پیمانه رقصید
                                   تن من در میان بستر نرم
                                              بروی سینه اش مستانه لرزید

گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پیکری لرزان و مدهوش           
خداوندا چه می دانم چه کردم                    
در آن خلوتگه تاریک و خاموش                                
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم تیر 1389 ساعت 23:27 توسط ُُُElahe |


لیلی و مجنون

يک شبی مجنون نمازش را شکست


بی وضو در کوچه ی ليلا نشست


عشق آن شب مستِ مستش کرده بود


فارغ از جام الستش کرده بود


سجده ای زد بر لب درگاه او


پُر ز ليلا شد دل پر آه او


گفت يا رب از چه خوارم کرده ای


بر صليب عشق دارم کرده ای


جام ليلا را به دستم داده ای


وندر اين بازی شکستم داده ای


نيشتر عشقش به جانم می زنی


دردم از ليلاست آنم می زنی


خسته ام زين عشق ، دل خونم نکن 


من که مجنونم ، تو مجنونم نکن


مرد اين بازيچه ديگر نيستم


اين تو و ليلای تو ... من نيستم


گفت ای ديوانه ليلايت منم


در رگ پنهان و پيدايت منم


سالها با جور ليلا ساختی


من کنارت بودم و نشناختی


عشق ليلا در دلت انداختم


صد قمار عشق يکجا باختم


کردمت آواره ی صحرا نشد


گفتم عاقل می شوی اما نشد


سوختم در حسرت يک يا ربَّت 


غير ليلا بر نيامد از لبت


روز و شب او را صدا کردی ولی


ديدم امشب با منی گفتم بلی


مطمئن بودم به من سر می زنی


در حريم خانه ام در می زنی


حال اين ليلا که خوارت کرده بود


درس عشقش بی قرارت کرده بود


مرد راهش باش تا شاهت کنم


صد چو ليلا کشته در راهت کنم

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم تیر 1389 ساعت 18:43 توسط ُُُElahe |


امتحان عشق

 
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم خرداد 1389 ساعت 20:31 توسط ُُُElahe |